شير على خان لودى
176
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
اهل فرنگ مايل گرديد و اكثرى از احكام و تحريفات آن جماعت تكرار نمود . و للّه عاقبة الامور . بالجمله چون اورنگ سلطنت و جهاندارى به وجود فيضآمود حضرت عالمگير شاه زيب و زينت يافت ، محمّد على ماهر به اشارهء دانشمندخان رسالهاى مختصر مشتمل بر نظم و نثر رنگين در مدح پادشاه نوشته و موسوم به گل اورنگ نموده ، به نظر ايستادههاى پايهء سرير خلافت گذرانيد ، و اين رباعى در تعريف خط از آن رساله است كه بر سبيل نمودار قلمى گرديد : كلكش زده دم ز نقطههاى قلمى * زد بر قد خط راست قباى قلمى هرگز نشود سفيد زيراكه كشيد * در چشم دوات توتياى قلمى هركس كه آن رساله را مطالعه نموده باشد ، انصاف درستى طبعش تواند داد ، و ليكن از آنجا كه اين پادشاه دينپناه را بنا بر پاس مراتب شريعت ، با شعرها و ارباب آن التفات كمتر است و مذهب مصنّف نيز در نظر بود ، به ديدن و شنيدنش ميل نفرمود . محمّد على را غير از اين رساله ، مصنّفات بسيار است . اين غزل آبدار زادهء طبع شريف آن عالىمقدار است : زاهد ار با ما حريف باده و ساغر شود * زهد سرد و خشكش از يك جرعه گرم و تر شود جاى دشمن هم بُوَد بر سفرهء اهل كرم * بىنمكدان نيست مى هرجا كه خوانگستر شود بادهنوشان را دهد مى قوّت طالع مدام * هركه بر سر مىكشد ساغر بلنداختر شود پاكبين را دشمن نظّاره هم بينشفزاست * شمع را از پنبه نور چشم افزونتر شود باعث قدر است پاس عزّت خود داشتن * چون نريزد قطره آب روى خود گوهر شود كار ماهر شد تمام از يك نگاه گرم يار * چشم شمع افتد چو بر پروانه ، خاكستر شود ميرزا محمّد بيك - حقيقى تخلّص داشت و مذاق سخنش بدين تخلّص نيازور بود . جوانى خوشطلعت پاكيزه روزگار بود . در عين شباب ، مرغ روحش به سرپنجهء شاهين اجل گرفتار گرديد . از ياران شيخ محمّد سعيد است و شيخ با وى نظر داشت . مؤلّف تذكره اين نقل از زبان شيخ محمّد سعيد شنيده كه در احمدآباد گجرات چند روز در حويلى اقامت اتّفاق افتاد كه همسايهها مىگفتند در اينجا يكى از جنّيان گذر دارد ، امّا هيچگاه اثرى از وى ظاهر نشده بود . يكى از روزها در هنگامى كه فرّاش باد صبا سايبان سحاب را بر طاق اخضرى كشيده و هواى سيمابى چهرهء زمين را زنگارگون ساخته بود ، ميرزا محمّد بيك جام صبوحى زده با چهرهاى كه گل از رشكش در تاب و نيلوفر از شرمش در آب بود ، چون باران رحمت وارد گرديد و شيشهاى سبزرنگ با شراب ارغوانى همراه داشت ، پس از ساعتى شيشه را برداشت و به جانب آن نگاه كرده ، اين مصراع بخواند : چه رنگ است اين چه رنگ است اين چه رنگ است